واقعا نیاز دارم با یکی که نا امیدم نکنه آشنا شم.
سایر پستهای این کاربر
همش بهم میگن :
از بیرون خیلی سرد و جدی به نظر میای
_خب عزیزم من چیکار کنم تو بیرون موندی !؟ /:
فقط کافیه به دستت بیاره
بعد یه جوری میذارتت کنار که انگار هیچ وقت نبودی
از همه اونایی که آرزو کرده بودن ۱۴۰۴ سال خوبی داشته باشیم خواهش میکنم دیگه آرزو نکنن. من یکی دیگه ظرفیت ندارم.
شاید یه روز که همه چی عوض شد، بهت گفتم چی بهم گذشت.
مامانم یه حرف خیلی خوبی داره و من اینو دیگه برای محک آدمهای دور و برم امتحان میکنم؛میگه به آدم های زندگیتون که فکر می کنید خ خوبن، یبار خلاف میلشون حرف بزنید و رفتار، اون موقع متوجه نیّت واقعیِ و رفتار اصلیشون میشین. اصطلاحا میگه یبار به جای بله بگو نه، نتیجه اش شگفت انگیزه.
داری زندگیتو میکنی یهو میبینی دندوناتو داری محکم بهم فشار میدی.
از لحاظ روحی نیاز دارم حداقل یه نفر منو بیشتر از همه دوست داشته باشه.
خیلی دوست دارم یه روزی همهمون از ته دل خوشحال باشیم.
من اینجوریم که اگه یکیو دوس داشته باشم همه چیزم شبیهِ اون میشه، اخلاقم مثل اون میشه، علایق اون میشه علایق من، ناراحتیش میشه ناراحتی من و خوشحالیش، خوشحالیِ من و یجورایی میشم اون.
از اینکه همیشه پیشم میمونه مطمئن نیستم ولی از این مطمئنم که بعد از اون دیگه هیچوقت نمیتونم کسیو عین اون دوست داشته باشم.
صمیمیت واقعی در رابطه از جایی شروع میشود که آدم جرئت میکند بگوید: این بخش از من میترسد.
آرزو می کنم هیچ وقت از کسی که انتظارش رو ندارید دلتون رو نشکنه .
تو چشمات واقعا فرق میکرد وگرنه من آدمی نبودم انقدر راحت خودمو ببازم.
خوشبحال اونایی که تو این شرایط دلشون ب بودن یکی خوشه….
نامه ای به خودم ..
اینقدر برای هر چیز ساعت ها فکرتو درگیر نکن.))
بهم یه چیز قشنگ بگو.
- تو!
نه یه چیز خیلی قشنگ بگو
- ما :)
انقدر غریبه شدیم که حتی الانم نگرانم نشدی.
مامانم میگه شدت فشار دادن دندونات به همدیگه تو خواب خیلی زیاد شده.
مامان جان بیا ببین تو قلبم چخبره...
مگه برنامه روزی هشت لیوان آب نبود؟ پس چرا شد هشت لیتر گریه؟
کاملاً طبیعیه بخاطر اضطراب خوابت نبره!
هرگز نخواه با این اضطراب بجنگی. همین.
جرأتشو داری
منو با زخمایی که هیچوقت خوب نمیشن
دوست داشته باشی!؟
دربارهی مدیریت اضطراب قشنگ میگفت:
«پرنده روی شاخه میشینه نه با این اطمینان که شاخه نمیشکنه، بلکه با این اطمینان به خودش که اگرم شاخه بشکنه اون بلده پرواز کنه.»
غم دیگه دنبالم نیست، اون بخشی از من شده.
اگه قرار نیست اینطوری با هم پیر بشید همین الان راهتونو جدا کنید که فردا دیره..
این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایِوسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم:
«هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم...»
آدم میتونه همزمان که دارد برای زندگی تلاش میکنه و میجنگه، به رفتن و گموگور شدن هم فکر کنه
من تو زندگیم اشتباهات زیادی داشتم ، ولی خدا منو جایی مجازات کرد که وفادارترین بودم :)
یه کانفیگم به خدا برسونید، ارتباطش با ما کلا قطع شده.
از آدمهایی که میشه باهاشون درباره همهچیز حرف زد خوشم میاد.
پلتفرمامو چک میکنم اخبار میخونم. میام با خانواده معاشرت کنم درباره اخبار حرف میزنیم. با دوست پسرم حرف میزنم اخبار تحلیل میکنیم. به دوستام زنگ میزنم باز اخبار میگیم. زوال عقل گرفتم واقعا.
کامنتها