مردی که زن را دوست نداشتهباشد، دیگر چی را میتواند دوست داشتهباشد؟
- کلیدر
. .
پستهای مشابه
و آنها که آمده بودند از غم ما بکاهند، غم بیشتری به ما هدیه دادند.
دوست دارم همین حالا گریه کنم
برای همه چیز ، برای همین حالا
اما رنج ، رمقی برای ابراز ندارد
- معین دهاز
♡
هیچکس نمیتواند گذشتهام را علیه من استفاده کند، خودم مینشینم سر همان میز و داستانم را از اول تا آخر تعریف میکنم، اشتباهاتم، شکستهایم و هر درسی که در مسیر یاد گرفتهام همه را پذیرفتهام، با تاریکترین فصلهای زندگیم صلح کردهام، چیزی که برای تو سوژه حرفه برای نماد زندگیمه.
در تاریخمان بنویسید:
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند
ما نگاه کردیم و ذره ذره تمام شدیم ..
اگر خدا جواب شما را نمیدهد
بدانید که استاد در طول آزمون صحبت نمیکند ..
دوست داشتن خیلی خطرناکه ؛ درست مثل این میمونه قلبتو دو دستی از جاش در بیاری کادو پیچ شده تحویل یکی دیگه بدی و اونقدر بهش اطمینان داشته باشی که طرف آسیبی به قلبت نمیزنه ، ولی یه روز میونِ اون همه باور و اعتمادت نسبت به اون آدم فقط قلبته که دیگه جز سنگ چیزی ازش باقی نمونده!
آدمها نمیفهمند که چقدر میشود با مهربانیهای کوچک
دنیای کسی را زیباتر کرد ..
- آنا گاوالدا
♡
چشمات دریچهای به تموم آرزوهای من است
• |.
با چَشمهایش چیزهایی را دیده بود که آرزو می کرد ای کاش از بدو خلقتش چشم نداشت و یا کور می شد و این روزها را نمیدید :(
♡
کافکا چقدر احساس تنهایی می کرده وقتی گفته:
نمی توانم به تو بفهمانم، نمی شود به دیگری فهماند که درونم چه می گذرد
حتی به خودم نیز نمی توانم توضیحش دهم ..
♡
شکل سرگردانی ِ من بود
بوی غم میداد چشمانش
- فروغ فرخزاد
♡
به او بگویید بعد از او ، هیچکس را قدرِ او دوست نداشتهام ..
میدانم توانِ بازگشت ندارد
اما همین که بداند ، کافیست مرا :(
♡
و من تکههایی از تو را دوست دارم که
هیچکس قادر به دیدن آنها نیست.
• |.
آرامشم توی آغوش توعه پناه منی و پناهتم.
• |.
نگاه کن که غم درونِ دیدهام
چگونه قطره قطره آب میشود
- فروغ فرخزاد
♡
به آغاز اعتماد نکن
حقیقت در آخرین لحظات گفته میشود.
تو یه زخمی روی قلبم
که فشارش میدم از قصد.
دیدی وقتی شمع روشن میکنی، دستهات رو دورش میگیری که باد خاموشش نکنه؟ یه ذره امید ته دلم مونده، با دستهای لرزون نگهاش داشتم، چون اگه اون خاموش بشه، منم دیگه خاموش میشم.
پس از مدتی چنان قلبت ترسیده میشود؛
که با دیدن امیدی تازه
جای آنکه شاد شوی، وحشت میکنی...
.️.
« رویا »
من اون سقفم که آواره من اون خونم که پر درده
من اون بغضم که دنبال عزیزش داره میگرده
منم اون دفتر شعری که هر بیتش غم انگیره
بهار از قلبمون رفته همش پاییز و پاییزه...
و گریز از تو بیفایده است
تو در من وجود داری، مثلِ جنگ در خاورمیانه.
. .
من هیچوقت کسی رو بخاطر اینکه با یه اتفاق کوچیک از کوره درمیره و شروع به گریه میکنه قضاوت نمیکنم، خیلی خوب میدونم که برای اون اتفاق گریه نمیکنه بلکه برای تموم چیزهایی که تا اون لحظه تحمل کرده گریه میکنه.
فقط یک پنجره می خواست اما
به رویش ، کوهی از دیوار بستند .
♡
کاش میشد....
همهٔ رنجها را به کلمه تبدیل کرد...
کاش میشد حروف را
حرفبهحرف کنار هم چیدشان،
کلمه ساخت و جمله ساخت،
سطر ساخت و کتاب ساخت
و کتاب ساخت و کتاب ساخت...
یا پشتِ میز کافهای، نیمکتِ پارکی، نمیدانم؛
خلاصه یک جایی برای یک دوست، یک رهگذر،
یک همسفر، کسی...
هی گفت و گفت و گفت
و این بارِ سنگینِ روی دل را زمین گذاشت...
کاش میشد از رنجِ دل کلمه ساخت،
کاش میشد این بارِ سنگین را زمین گذاشت...
بله آقای هوشنگ ابتهاج:
چه جان های گرامی رفته اند از دست
دردیست چون خنجر!یا خنجریست چون درد...
ماهم همینطور آقای هوشنگ ابتهاج:
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم که راه دور تر از عمر آرزومند است.
گاهی به من بگو که از تاریکی خودم بیرون بزنم و امیدوار باشم و نترسم، گاهی به من بگو که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد و یک داستان غمگین هنوز هم میتواند پایان شادی داشته باشد.
کتاب ها به هستی روح می بخشند
به ذهن بال ، به خیال پرواز می کنند
و به همه چیز زندگی می بخشند .
♡
امیدوارم رنجت به پایان رسد جانِ من
که زندگی با تو چه ها که نکرد
و تو هر بار جوانه زدی .
هرکی یجوری تنهامون گذاشت
یکی از سر سوتفاهم
یکی واسه قهر طولانی
اون یکی ندونم کاری
یکی واسه منفعت!
یکی گفت دو دقیقه ای میام، نیومد
یکی اومد ولی دیر اومد
یکی هم تو راه وطن رفت...
بزرگسالی همین شکلیه؛
تنهاترت میکنه
کامنتها