ᴇɴᴅᴘᴀʀᴛ♡
اکانت خصوصیهرجا رو نگاه میکنم، حال هیچکس خوب نیست انگار هممون تو سکانس غمگینِ زندگی گیر کردیم.
هرجا رو نگاه میکنم، حال هیچکس خوب نیست انگار هممون تو سکانس غمگینِ زندگی گیر کردیم.
چه حال کثافتی دارم، انگار بچگیمه، غروب جمعه تو تاریکی از خواب پاشدم دیدم همه رفتن بیرون منو نبردن.
تو روزهای سخت زندگیت یهو یه کسایی یه کارهایی میکنن واست که انتظار نداری، خوشحال میشی ولی تا مدتها یه غمی باهات همراه میشه که چرا از اونهایی که انتظار داری خبری نمیشه، انگار هی یادمون میره نباید از کسی انتظار داشت.
آدمها میان تو زندگیت و یهطوری باهات رفتار میکنن انگار دوست داشتنیترین آدمی، هر شب و هر روز بهت تکست میدن و وانمود میکنن واقعا دوست دارن ولی بعدش یهو درست مثلِ یه آشغال از زندگیشون پرتت میکنن بیرون و تو میمونی و هزار نوع تروما.
دیگر حضورش برایم ارزشی نداشت، وقتی یادم میامد که من داشتم میسوختم و او طوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
یه حس بدی دارم، دلم میخواد یه مدت تنها باشم، محو بشم و با خودم وقت بگذرونم، انگار آدم زده شده باشم.
‏فدای سرت خیلی عبارت زیبا و گرمیه و انگار با بیانش داری به فرد اطمینان خاطر میدی که تو مهمتر از یه اشتباه هستی.
و
انگار
که
بودنت،
دست
آویزی ست
برای
دل
بستن
به
این
زندگی! 🤍
‏وضعیت طوری شده که پول داری ولی انگار پول نداری، هیچی نمیتونی بخری، یا خیلی گرونه یا زورت میاد بابتش اینقد پول بدی.
خوندن کتاب کسی دیگه که توش خط کشیده خیلی جالبه، انگار دو نفره دارین کتاب میخونین، بهت میگه کجای متن براش جذاب بوده، سعی میکنی از لای اون کلمات خاصی که خط کشیده فکرش رو بخونی و بیشتر بشناسیش.