زندگی به من آموخت که هیچکس ما را دوست ندارد!
آنها فقط به ما عادت کرده اند؛ به حرفهایمان، صداهایمان، خندههایمان، مدتی از نبودمان که بُگذرد فراموشمان میکنند و به نبودمان عادت میکنند! تنها چیزی که برایشان از ما باقی میماند خاطرههایمان است که گاهی بعضی از آنها را با خود مرور میکنند! و بعد به نبودمان میخندند و با خود میگویند: آدمِ احمقی بود ..
‏تو اولین و آخرین کسی بودی که
حاضر بودم بخاطرش انقدر کور و احمق باشم .
احمق
من
یه
شبایی
حواسم
بهت
بود،
که
خودتم
خودتو
ول
کرده
بودی؛
لاس خیلی قبلنا کیف میداد که مثل احمقا باور می کردیم. دیگه الانا کیف نمیده چون می دونی طرف داره گوه میخوره دیگه.
احمق، ساده، طفلکی و ناامیدم، اذیتم نکنید.
‏از اینکه دیگه اون آدم ساده و گوگولی و خوشبین قبل از ارتباط با تو نیستم خوشم میاد، من هم مثل هر احمق دیگهای نیاز داشتم یکی طوری اعتمادم رو نابود کنه که یاد بگیرم دنیا انقدری که من میبینم رنگارنگ نیست، زحمت یادگیریم افتاد با شما.
ولی تو احمقی هیچوقت نفهمیدی ، ادمها از دست کسایی که دوستشون دارن بیشتر میرنجن..))
حالم بهم میخوره از اینهایی که شل کن سفت کن در میارن، یه روز لاس میزنن سه روز غیب میشن، بلاتکلیفن، هیچ پلنی برای ورود به رابطه باهات ندارن و الکی اسم آشنایی میندازن رو رفتارشون و آب نمکی باهات برخورد میکنن، گمشو احمق یا بتمرگ یا خداحافظ.
‏این داستان از چشم افتادنه آدمها هم واقعا ترسناکه. چه کردی با اون همه علاقهای که بهت داشتم احمق.
هر چقدر فکر میکنم تهش میبینم این داستان از چشم افتادن آدمها هم درسته هم واقعا ترسناک، چیکار کردی با اون همه علاقهای که بهت داشتم احمق.