Life has many ways of testing a person's will, either by having nothing happen at all or by having everything happen at once.
زندگی راه های زیادی برای آزمایش اراده یک فرد دارد، یا با اینکه اصلاً هیچ اتفاقی نیفتد یا اینکه همه چیز به یکباره اتفاق بیفتد.
.࿐
پست ها و اس ام اس های مربوط به کلمه ی نیفتد
عزیزان علاقه مند جهت ارسال جملات خود میتوانند با تلفن همراه به سایت ما وارد شوند تا پس از ثبت نام و ایجاد پروفایل قابلیت ارسال جمله برایشان فعال گردد،
شما میتوانید دوستان جدید در «کپی پیست کن» بیابید :)
.
روزی میرسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت میشوی
نه از بدگویی های دیگران میرنجی
و نه دلخوش به حرف های عاشقانه ی اطرافت.
به آن روز میگویند: پیری
آن روز ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد...
خواستین از زیباییش تعریف کنین،
مثلِ #حافظ بخونین: ..
«در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری!»
.
روزی میرسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت میشوی
نه از بدگویی های دیگران میرنجی
و نه دلخوش به حرف های عاشقانه ی اطرافت.
به آن روز میگویند: پیری
آن روز ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد...
اَگر برای اَبَد
هوای دیدن #تُ
نیفتد از سرِمن
چه کنم ....؟؟
. .
تو باش،
من دست همهی اتفاق ها را میگیرم که نیفتد ...
دیروز ...
قصد داشتم
دستِ اتفاق را بگیرم تا نیفتد..!
اما ...
امروز فهمیدم
که اتفاق خواهد افتاد،
این ما هستیم که
نباید با او بیفتیم.
دبیر ادبیاتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .
همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم
یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود...
برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد
اول خانواده
دوم نظام آموزشی
و سوم الگوها
برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها.
سیزده بدر ، سال دگر
هیچ کس نباشد در به در
از عشق و مهر و عاطفه
قلبی نباشد بی اثر
خاموش و سرد و ناامید
هرگز نباشد یک نفر
هرگز نیفتد یک درخت
از ضربه ی سرد تبر
از جنگ و خونریزی ، زمین
خالی بماند سر به سر
هرگز نماند کودکی
بی سایه ی سبز پدر
تنها دلی که عاشق است
باشد به هر جا معتبر
از جان پاک عاشقان
باشد جدا شر و خطر
چشم انتظار هر آن که هست
آید عزیزش از سفر
بی غصه باشند مردمان
سال دگر سیزده بدر
بیا گاهی به خودت دروغ بگو!
چند دروغ ساده!
مثل:
من خوبم!
آرامم!
خوشحالم!
بیا گاهی اشتباه کن!
اشتباه بنویس!
خواهر،خواستن،خواهش را بدون " واو " بنویس!
ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی بنویس!
و ببین که آب از آب تکان نمی خورد!
که زندگی راه خودش را می رود!
که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد!
اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن!
توی کوچه علی چپ قدم بزن!
راه برو سوت بزن!
نگو یکبار باختم تعطیل!
دیگر بازی نمی کنم!
زندگی با این باختن ها...
این افتادن ها...
زمین خوردن هاست...
که زندگی می شود!
خطر کن بی پروا!
سر چیزهای بزرگ زندگی!
کارت،اعتبارت،جانت حتی!
این همه احتیاط که چه؟
که خط نیفتد روی شیشه دلت؟
بیا یک بار بی هدف،بی نقشه،بی قطب نما راه بیفت!
بی توشه حتی!
برو بباز!
نترس!
بازی کن!
آن قدر تا چیزی برای باختن نماند!
تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح!
باور کن زمین خوردن جزیی از زندگیست!