زندگی به من آموخت که هیچکس ما را دوست ندارد!
آنها فقط به ما عادت کرده اند؛ به حرفهایمان، صداهایمان، خندههایمان، مدتی از نبودمان که بُگذرد فراموشمان میکنند و به نبودمان عادت میکنند! تنها چیزی که برایشان از ما باقی میماند خاطرههایمان است که گاهی بعضی از آنها را با خود مرور میکنند! و بعد به نبودمان میخندند و با خود میگویند: آدمِ احمقی بود ..
میدانم زندگی میگذرد؛
میدانم دردهایمان کمرنگ می شود،
ولی عزیز من،
جوانیمان را از که پس بگیریم؟
«سلام بر کسانی که میخواستیم
با آنها از تمام رنجهایمان عبور کنیم،
اما خودشان بزرگترین رنج ما شدند...»
بگذار نقش هایمان را جابهجا کنیم
تو منتظر بمان ، من برنمیگردم ..
- محمود درویش
♡
اونجا که حاتمه رحیمی میگه : چند وقتیست زیاد گریه میکنیم ، ولی اشکهای ما باغباناند ، همینروزها تویِ چشمهایمان جنگل سبز میشود ...
♡
ما بیش از اندازه قوی بودیم، مدام میشکستیم، شکستههایمان را بند میزدیم و ادامه میدادیم، اشک میریختیم، اشکهایمان را خودمان با دستهای خودمان پاک میکردیم و دوباره با تمام جسارت روی پاهای خودمان میایستادیم، ما بیش از اندازه قوی بودیم، به کسی تکیه نمیدادیم، با کسی از دردهایمان نمیگفتیم و از کسی کمک نمیخواستیم، ما به قیمت همین قوی بودن از پا در آمدیم، قوی بودن را برای ما بد تعریف کرده بودند.
و
شاید
این
ما
هستیم
که
تمام
میشویم،
نه
غمهایمان....
روز هایی را به شب می رسانیم که از خود شب هم تاریک ترند...!
روزهایی که شب اند؛
خیلی شَب!
خدا به داد شب هایمان برسد...
نباید حرف هایمان همگی باد هوا باشد ؛
ما چیپس چی توز نیستیم.!!!!
و اما عزیز من باید بگم که:
دوباره سبز خواهیم شد
به احترام اشکهایمان!
• |.