خزعبلاتِ ذهنِ نیمه بیدارم
اینجا خبری از امید نیست، نه حرفی از انگیزه.
فقط صدای مبهمی از ذهنی خسته، در حال فروپاشی آرام.
شاید این واژهها برای نجات نیستند؛ فقط برای اینکه سقوط، تنها اتفاق نیفتد.
اینجا توهمات روزمرهی کسیست که
نمی داند چرا هنوز نفس میکشد..
تو مثل لحظهای هستی که شب، خودش رو فراموش میکنه و ماه رو بغل میگیره...
نه از جنس نور، نه از جنس سایه—تو از جنس آرامشی که هیچ واژهای بلد نیست توصیفش کنه .
دیگه نتونستم باهاش حرف بزنم، هر واژهام از تیزی چاقو برندهتر بود و آدمی که روبروم بود از جونم برام عزیزتر.
خونه
یه واژه ی کوچیک اما خیلی وسیع
خیلی عمیق ، خیلی زیبا 🫧
خستگیِ عاطفی؛ چه واژهی عجیبی. طلاقِ عاطفی رو شنیده بودم، زن و شوهرهایی که توی یک زندگی بودن اما احساسی نسبت به هم نداشتن، اما خستگیِ عاطفی برام تازگی داشت؛ خسته از درکنشدن، سرکوبشدن و در سکوت فرو رفتن.
واژهی "محکم" رو خیلی دوست دارم. آدم محکمی بودن. محکم در آغوش گرفتن. محکم دست کسی رو گرفتن. محکم پای حرفها و قولهات موندن. محکم جنگیدن برای هدف ها. آدم محکمی باش تو هر زمینهای که باید.
یه واژه جدید به مکالماتمون اضافه شده، قبل جنگ.
از زیباترین افراد که واژهی انسانیت برازندشونه،
کسایی هستن که میدونن ممکنه
محبتشون جبران نشه،
ولی بازم محبت میکنن...
همه چیز بهم ریخته است
موها ، تخت ، واژه ها ، زندگی ، دل 🤍
♡
«واژه ها ممکنه دروغ بگن،
اما رفتار ها همیشه
واقعیت رو نشون میدن.»