کپشنخآص
اکانت خصوصی
لطفاً وقتی عصبانی یا ناراحتی
فراموش نکن دوستم داری
من حتی وسط دعوا هم پناهم خودتی
و به مهربونیت نیاز دارم
یادت نره ، خب ؟
لطفاً وقتی عصبانی یا ناراحتی
فراموش نکن دوستم داری
من حتی وسط دعوا هم پناهم خودتی
و به مهربونیت نیاز دارم
یادت نره ، خب ؟
چشات برام مقدسه
آغوش تو پناهمه
تو بامنی
بهشت دنیام...
#بفرست_براش🩷
روز جمعه رو شروع کنیم و بسازیم با این اهنگ زیبااااااااااااااااا.🩷.
سنم که کمتر بود؛ کوچمون حکمِ بهشت رو برام داشت.
گذشت و از همهی دنیا، خونمون شده بود پناهم. رفتهرفته، کنج اطاقم شد نقطهی امنم و تهش رسید به گوشیم.
اما اینروزها، تنها جایی که احساس راحتی میکنم؛ خیالمه.
با اینهمه، وسعتی که خیالم داره؛ حتی کوچمون هم نداشت!
𝐈'𝐯𝐞 𝐧𝐞𝐯𝐞𝐫 𝐬𝐞𝐞𝐧 𝐚 𝐝𝐚𝐲 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐆𝐨𝐝 𝐝𝐢𝐝𝐧'𝐭 𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐡𝐫𝐨𝐮𝐠𝐡 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐞.𝐇𝐞'𝐬 𝐚𝐥𝐰𝐚𝐲𝐬 𝐭𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐞
تو زندگیم حتی یه روز هم نبوده که خدا به دادم نرسیده باشه همیشه پشت و پناهم بوده 🤍.
تفنگت را زمین بگذار!
برای ما قسم خوردی!
قسم خوردی ز نام ما، ز حق و احترام ما،
قسم خوردی حفاظ جان ما باشی!
تفنگت را زمین بگذار! سهم ماست آزادی!
که حق ماست شرعا، منطقا، این ظلم را محکوم و این اجبار را، تحقیر را محکوم و این تزویر را محکوم سازیم و... تو هم باید؛
کنار مردمت باشی!
تو باید یار ما، همراه ما، دستان قدرتمند ما باشی!
تفنگت را زمین بگذار! من مردم! چرا من را؟ تو باید ظلم را، ایرانفروشان را،
تو باید دشمنان خاک ایران را،
تو باید درد را سرکوب میکردی! نه من را
من! منی را که؛
هزاران درد و ظلم و بی سرانجامی،
تورم، فقر، غارت، رنج و ناکامی
تمام سهمم از ایران شد و گفتم نه! من مجرم شدم حالا؟!
تفنگت را زمین بگذار،
دفاع از خویش و از حق گر گناه است این زمان، هیهات از این ذلت!
گنهکارم؟ بیا و همگناهم باش
به خونم تشنهاند اینها،
من ایرانم! پناهم باش...
#نرگس_صرافیان_طوفان
به خود
پناهم ده...
که در پناه #تُ ..
آواز رازها جاری ست...
. .
مثل یک آیینه ام ، از «آه» می ترسم رفیق
از خودم گه گاه و گه ناگاه می ترسم رفیق
گرچه مابین دو کتفم مُهر ایمان خورده است ...
لیکن از تاریکی این چاه ، می ترسم رفیق
گاه از له گشتن یک مور ، اشکم می چکد
آری ، آن کوهم که از یک کاه می ترسم رفیق
راه سخت و راهزن بسیار و عمر اندک ، و من
از کمینِ دشمنِ آگاه ! می ترسم رفیق
می خزم کنج تو و در وسعتت گم می شوم
جان پناهم می شوی هرگاه می ترسم رفیق
شادی ات را دوست دارم ؛ جان خود را بیشتر !
از همین لبخند دُم کوتاه می ترسم رفیق...
دو دستت را پناهم کن، تو را من دوست می دارم
نگاهت را نثارم کن، که چشمت را خریدارم
زبانم قاصد حرف و چشانم صد سخن دارد
تو با آن چشم زیبایت به من گفتی که می مانی
به من گفتی که عشقت را درون لاله می کاری
ولی افسوس ای جانا!
تو در عرشی و من بر فرش
که را پاک خوشبختی، میان آسمان گم گشت!
شباهنگام که عکست را به روی آب میبینم
تو، گوی آرزویم را، به روی آب میبینم
من آن یعقوب کنعانم، به بویت مست و شیدایم
تو را ای یوسف خوبم! همیشه چشم در راهم ...
باز هم مثل همیشه که تنها میشوم ، دیوار اتاق پناهم میدهد
بى پناه که باشى قدر دیوار را خوب میدانی !
لحظه ی شیرینی که به تو دل بستم
از تو پرسیدم من : تو منی یا من تو ؟
و تو گفتی هر دو ، و به تو پیوستم
گفتم ای کاش پناهم باشی
همه جا و همه وقت تکیه گاهم باشی …
و تو گفتی هستم ؛ تا نفس هست کنارت هستم …