کپشن های مربوط به کتلت

رادیو

اکانت خصوصی

کاش همون‌جور که سیب‌زمینی و کتلت خیلی چرب رو میذاریم توی دستمال کاغذی تا روغنشون بره، میتونسیم دور خودمونم دستمال بپیچیم چربی‌مون حذف شه.


رادیو

اکانت خصوصی

یه خوبی بزرگ مامان بودن اینه که تا دلت بخواد یواشکی سیب زمینی سرخ کرده و کتلت پای گاز میخوری هیچ کسم دعوات نمیکنه


ROMANTIC

اکانت خصوصی

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم!


اعترافات حقیقت تلخ دوستانه روانشناسی

__V__

اکانت خصوصی

بعضیا یه جوری به خدا میگن
اوس کریم








انگار اومده سقف خونشونو گچ کاری کرده
بابا خداستااااا
خداااا
میزنه کتلت‍‍ت میکنه هاااا :|


اصن یه وضی

__V__

اکانت خصوصی

‍کتلت دستپخت هر مامانی مثل اثر انگشتشه!
امکان نداره هیچ دو تا مامانی در دنیا شبیه هم کتلت بپزن :-))


طنز

HADISEH

اکانت خصوصی

‍کتلت یه اخلاقی داره
اگه صـــدتـام درست کنی
آخر به همه سه تا می رسه :||


اس ام اس اصن یه وضی

ılılپـــ ـــریـــــآıllı

اکانت خصوصی

مجری :چه فیلمی میخواید ببینید؟
کلاه قرمزی: ;کلابلانکا
پسر عمه زا : ارباب کتلت‍‍ها
ببعی :درباره بی بی
فامیل دور : دور شهر بی دفاع
گابی : بر گاو رفته


طنز

1girl

اکانت خصوصی

سر کوچمون یه ساندویچی باز شده که زده:

اسنک, اسنک, کتلت‍‍!!
.
.
.
انصافا دست و بالم خالیه وگرنه بغلش یه مغازه میزدم و می نوشتم:
‍کتلت کتلت به گوشم!!!


طنز

شهید سید مرتضی اوینی

اکانت خصوصی

یه مغازه هست رو شیشه‌ش نوشته "اسنک اسنک کتلت‍‍" !!!
کاش پول داشتم مغازه بغلیش رو می خریدم روش مینوشتم "‍‍کتلت به گوشم" :|


اصن یه وضی

*~mOngirl~*

اکانت خصوصی

ب مامیم میگم :شام چی داریم؟
میگه :آنچه گذشت!
میگم :غذای جدیده؟
میگه :عارع…
میگم :خوحالاچیاداره توش، واسه سلامتی خوبه؟
میگه :هرچی تواین هفته پختمو کوفت نکردی قاطی کردم دوتا تخمرغم زدم و مث کتلت سرخش کردم!
اگه اینم کوفت نکنی فرداشب پس ازسالها داریم..
اصن من چی بگم !


اصن یه وضی