We are born involuntarily, we enter life involuntarily, we live with people involuntarily, we suffer involuntarily and in the end we die involuntarily. So what is the point of this life?
بی اختیار به دنیا میایم،بی اختیار وارد زندگی میشیم،بی اختیار با افرادی زندگی میکنیم،بی اختیار عذاب میکشیم و در آخر بی اختیار میمیریم. پس این زندگی به چه دردی میخوره..؟️
𝐌𝐚𝐲 𝐰𝐞 𝐧𝐞𝐯𝐞𝐫 𝐠𝐨 𝐛𝐚𝐜𝐤 𝐭𝐨 𝐭𝐡𝐞 𝐡𝐚𝐫𝐝 𝐩𝐥𝐚𝐜𝐞𝐬 𝐰𝐞 𝐟𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭 𝐬𝐨 𝐡𝐚𝐫𝐝 𝐭𝐨 𝐠𝐞𝐭 𝐨𝐮𝐭 𝐨𝐟
خدا کنه دیگه گذرمون به اون روزایی نیفته که با چنگ و دندون سعی کردیم خودمون رو ازش بکشیم بیرون
درد و رنج هایی رو به دوش میکشیم که در اصل از آن ما نبوده! فقط جبر روزگار بهمون تحمیل کرده.
ولی من امشب فهمیدم
گاهی باید سر یه موضوع انقد درد بکشی انقد بمیری و زنده بشی تا نسبت به اون موضوع به بی حسی برسی و اگه اون اتفاق قوی تر از قبل برات پیش بیاد ؛ خنثی باشی
و بی حسی باشی و درد نکشی بابتش...
دردهایی که میکشیم
مارو بزرگ
مارو عاقل
میکنه...
.
#رویا
The power lies within us to challenge the status quo and create a world that aligns with our values. Let's break free from limitations and forge our own paths of change.
این قدرت در درون ما نهفته است که وضعیت موجود را به چالش بکشیم و جهانی بسازیم که با ارزش های ما همسو باشد.
بیایید از محدودیت ها رها شویم و مسیر تغییر خود را بسازیم.
ما انسانهایی هستیم
‏که اشکهایمان را پنهان میکنیم
ما حتی خندههایمان را هم پنهان میکنیم
ما آن اسبهای مسابقه هستیم
‏که پس از شکست باز هم از دویدن
دست نمیکشیم.
بیا در موردش چایی دم کنیم
سیگار بکشیم و تا صبح حرف بزنیم :).
به این جای اسفند که میرسد
باید بزنی سر شانهی خودت، که این همه فکر و دوندگی را رها کن...
بیا برویم نفس بکشیم بوی بهار میآید ..
. .
از لحاظ روانشناسی ما این وظیفه رو نداریم که:
۱. همهی آدمها رو نجات بدیم یا بهشون کمک کنیم.
۲. کاری کنیم که همه تو هر شرایطی از ما خوششون بیاد.
۳. همهی کارها رو خودمون به دوش بکشیم.
۴. همه رو راضی نگه داریم.
۵. همیشه همهچیز رو به تنهایی تو خودمون نگه داریم.
بلکه وظیفهی ما اینه که...
۱. به همه محبت کنیم.
۲. خود واقعیمون باشیم.
۳. بیشتر از بقیه روی خودمون تمرکز کنیم.
۴. عقاید و نظرات خودمون رو داشته باشیم.
۵. گهگاهی یه وقفه به خودمون بدیم و نفس عمیق بکشیم .
از واقعیتها فرار میکنیم. روبروی اینه رژ لب میزنیم و خط چشم میکشیم و تند تند پلک میزنیم که اشکهایمان نریزد و زود فرار میکنیم تا مبادا ادمی که درون آینه نشسته لب باز کند و بگوید:
‏تو درست به اندازه حرف هایی که کسی را نداری که برایش بگویی، اندازه گریه هایی که برایشان شانهای نداری،اندازه دستهایی که نیستند تا دستهای سردت را بگیرند و اندازه بوسه هایی که پشت لبخندهای مصنوعیت مخفی میشوند، تنهایی.