زندگی من
اکانت خصوصی
‏خیلی عجیبه که من تا یه اتفاق جالب
تو زندگیم میفته ، دقیقا توی همون لحظه
اولین فکری که میاد تو ذهنم اینه که یادم باشه " اینو برا تو تعریف کنم " .️
‏خیلی عجیبه که من تا یه اتفاق جالب
تو زندگیم میفته ، دقیقا توی همون لحظه
اولین فکری که میاد تو ذهنم اینه که یادم باشه " اینو برا تو تعریف کنم " .️
تو ذهنم برنامه ریزی میکنم که خب اگه فلان قدر درس بخونم جمع میشه تا امتحان، بعد دیگه خیالم راحت میشه نمیخونم.
یه جمله قشنگ بهم گفت که موند تو ذهنم:
گفت میخوام بعد این همه صبر و تلاش برای روال شدن شرایطم،وقتی برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم تو هنوزم کنارم باشی :)
یکی از خصلتهای عجیبی که دارم اینه که وقتی آدمها بهم بدی میکنن یا با رفتارشون رومخم میرن همون لحظه چیزی نمیگم، طوری رفتار میکنم انگار هیچی نشده اما عقب ذهنم دارمش، بعد هی جمع میشه، هی جمع میشه، یهو طرف رو بدون هیچ حرفی از زندگیم پاکش میکنم، شاید طرف فکر کنه بیدلیله ولی من کلی دلیل بابتش از قبل تو ذهنم دارم.
کاش میشد این قضیه کوفتی دوست داشتنت رو توی ذهنم تموم کنم.
این روزها
انقدر پرتم
انقدر دورم
انقدر تاریکم
انقدر آشفتهام
انقدر خالی و پر از هیچم
که در ذهنم هم حرفی ندارم ،
کاش پیرتر بودم یا خیلی از الانم جوانتر ؛
اینجا که من ایستادهام چیزی جز زخم و سکوت نیست...
ازت میگذرم چون به اون قشنگی که تو ذهنم ازت ساخته بودم نبودی.
Sometimes, I wish you would leave my mind the way you had left my life.
گاهی آرزو می کنم که ای کاش ذهنمو ترک کنی،همانطور که از زندگیم خارج شدی.
«تا حالا دیدید کسی از در بیاد تو و بگه ببینید من دو تا دست دارم؟
آدمی که چیزی و داشته باشه و به خودش اطمینان داشته باشه؛ داد نمیزنه چون میدونه چی داره.»
این حرف همیشه پس ذهنم هست و تا الان خلافش بهم ثابت نشده.
چرا بعضی احساسات انقدر گیر میافتن توی ذهنمون؟
چون مغز ما دنبال بسته شدن حلقههای احساسی ناتمومه.
احساساتی که سرکوب شدن یا جدی گرفته نشدن، مثل فایلهای باز توی کامپیوترن؛ حافظه میگیرن، کندت میکنن، بیدلیل خستهات میکنن. اون فایلا فقط وقتی بسته میشن که بهشون گوش بدی، بفهمیشون و اجازه بدی تموم بشن.
چه احساسی هست که مدتیه نمیخوای بهش فکر کنی، ولی هنوز باهاته؟