ᴇɴᴅᴘᴀʀᴛ♡
اکانت خصوصیدوست دارم با یه آدم غریبه که هیچی از من و زندگیم نمیدونه، بشینم و راجع به دونه دونه جزییات زندگیم باهاش حرف بزنم.
دوست دارم با یه آدم غریبه که هیچی از من و زندگیم نمیدونه، بشینم و راجع به دونه دونه جزییات زندگیم باهاش حرف بزنم.
من میتونم صد تا چیز در موردت بشنوم و بازم باهات حال کنم؛ ‏تنها کسی که میتونه نظرم رو راجع بهت عوض کنه؛ خودتی!
کسی رو پیدا کن که وقتی داری راجع به چیزایی که اذیتت کرده حرف میزنی، فکر نکنه داری غر میزنی و جوری بغلت کنه که دوباره تیکه های شکستت بهم بچسبن، این خیلی مهمه.
او رفیق واقعی من است
او برخلاف دیگران که تا وقتی داستان و قصهات را میشوند میروند ، کنار من ماند
تنها کسی که اندوه مرا انکار نکرد و بارها به داستان های تکراری من گوش کرد تا من خالی شوم ، تنها کسی که خنده های مرا باور نکرد و غم مرا فهمید
تنها کسی که میتوانم با او راجع به چیز هایی حرف بزنم که بقیه نه میفهمند ، نه درک میکنند 🤍
♡
از یجایی به بعد شاید بارها بهش فکر کنی ولی دیگه با کسی راجع بهش حرف نمیزنی.
تو حق نداری راجع به کسی قضاوت کنی که کل زندگیشو ندیدی،
روزای سختشو حس نکردی،
از نزدیک شاهد هیچی نبودی؛
تو فقط یه قسمت کوچیک از عمرشو تماشا کردی،
تو فقط دیدی چیکار کرده، ولی ندیدی بهش چی گذشته،
شاید این بهترین تصمیمی بوده که اون آدم گرفته،
ولی "قضاوت" بدترین تصمیمیه که تو گرفتی!
«ذهنهای قوی راجع به ایدهها صحبت میکنن،
ذهنهای متوسط راجع به اتفاقات،
ذهنهای ضعیف راجع به افراد.»
- منسوب به سقراط
. .
دوست دارم با یه آدم غریبه که هیچی از من و زندگیم نمیدونه، بشینم و راجع به دونه دونه جزییات زندگیم حرف بزنم، گریه کنم، غمگین باشم و دیگه هرگز نبینمش.
من از این ناراحت نیستم که پارتنر ندارم، ناراحتم که دچار بیحسی عاطفی شدم. نهایتا یکی دو روز راجع به کسی هیجان داشته باشم بعد یهو میبینم نه واقعا کشش و حوصله ندارم، انگار همون اول که دارم آشنا میشم برام اسپویل میشه که قرار نیست جالب باشه و دارم خودم رو با ادامه دادنش مسخره میکنم.
کلا اینطوریم که تو اوج صمیمیت باز هم به آدمها شک دارم، همیشه حس میکنم آدمها کاملا اون چیزی که بیان میکنن یا نشون میدن نیستن بلکه اون چیزی هستن که هیچوقت راجع بهش حرف نمیزنن.