ᴇɴᴅᴘᴀʀᴛ♡
اکانت خصوصینمیشد نمیرفتی؟ میموندی با هم درستش میکردیم، کنار میومدیم حرف میزدیم یه کاریش میکردیم، واقعا نمیشد نمیرفتی؟
نمیشد نمیرفتی؟ میموندی با هم درستش میکردیم، کنار میومدیم حرف میزدیم یه کاریش میکردیم، واقعا نمیشد نمیرفتی؟
کنار
هم
قهقهه
میزدیم
ولی
بغل
هم
گریه
نمیکردیم .
نمیدونم
شاید اگه باهم حرف میزدیم خیلی چیزا اتفاق نمی افتاد...))
ما بیش از اندازه قوی بودیم، مدام میشکستیم، شکستههایمان را بند میزدیم و ادامه میدادیم، اشک میریختیم، اشکهایمان را خودمان با دستهای خودمان پاک میکردیم و دوباره با تمام جسارت روی پاهای خودمان میایستادیم، ما بیش از اندازه قوی بودیم، به کسی تکیه نمیدادیم، با کسی از دردهایمان نمیگفتیم و از کسی کمک نمیخواستیم، ما به قیمت همین قوی بودن از پا در آمدیم، قوی بودن را برای ما بد تعریف کرده بودند.
از همون اول مسیرمون از هم جدا بود؛ فقط دست و پای الکی میزدیم.
باشه مادوتا واسه هم دیگه خیلی تاکسیک بودیم،ولی اون وقتایی که بلند بلند به جوکای بین خودمون میخندیدیم چی؟ نیک نیمی که همدیگه رو باهاش صدا میزدیم چی؟ اون شبایی که از دست همه دنیا فقط به هم دیگه پناه میبردیم چی؟ وقتایی که میرقصیدیم چی؟ اونا ام همش دروغ بود؟
الان من انقدر ناراحتم براش و شبانه دارم بهش فکر میکنم اون داره با یکی دیگه میگه و میخنده اون حرفایی که با هم میزدیم داره با یکی دیگه میزنه؟؟
داره این فکرا روحمو میخورده
قشنگ میشد اگه چندتا آدم درستحسابی دور هم مینشستیم و حرفامون رو بهم میزدیم ، بدون هیچ پسزمینهای و قضاوتی .
ولی خب ما آدما یمشت گاویم که بلدیم تو ذهنمون همدیگرو قضاوت کنیم .
. .
‏کاش بغل آمپول داشت، یکی میزدیم بی بغلی هامون رفع میشد
لیوانی چای ریخته بودم و منتظر بودم خنک شود. ناگهان نگاهم به مورچه ای افتاد که روی لبه ی لیوان دور میزد. نظرم را به خودش جلب کرد. دقایقی به آن خیره ماندم و نکته ی جالب اینجا بود که این مورچه ی زبان بسته ده ها بار دایره ی کوچک لبه ی لیوان را دور زد. هر از گاهی می ایستاد و دو طرفش را نگاه میکرد. یک طرفش چای جوشان و طرفی دیگر ارتفاع. از هردو میترسید به همین خاطر همان دایره را مدام دور میزد. او قابلیت های خود را نمیشناخت. نمیدانست ارتفاع برای او مفهومی ندارد به همین خاطر در جا میزد. مسیری طولانی و بی پایان را طی میکرد ولی همانجایی بود که بود.
یاد بیتی از شعری افتادم که میگفت " سالها ره میرویم و در مسیر ، همچنان در منزل اول اسیر"
ما انسان ها نیز اگر قابلیت های خود را میشناختیم و آنرا باور میکردیم هیچگاه دور خود نمیچرخیدیم. هیچگاه درجا نمیزدیم