زندگی به من آموخت که هیچکس ما را دوست ندارد!
آنها فقط به ما عادت کرده اند؛ به حرفهایمان، صداهایمان، خندههایمان، مدتی از نبودمان که بُگذرد فراموشمان میکنند و به نبودمان عادت میکنند! تنها چیزی که برایشان از ما باقی میماند خاطرههایمان است که گاهی بعضی از آنها را با خود مرور میکنند! و بعد به نبودمان میخندند و با خود میگویند: آدمِ احمقی بود ..
عصبانی بودم، اما عاشق هم بودم. عصبانی بودم، اما هنوز در دلم برای او جایی محکم و استوار وجود داشت. عصبانی بودم، اما او عزیز قلب من بود. عزیزی که حذف نمیشد. عزیزی که عزیزش نبودم.
من هیچوقت برای منفعت کنار آدما نبودم،
خودم همه چیز داشتم اگه بودمم، دوستشون داشتم.
رفتن آدمها از زندگیم ناراحتم میکنه، حتی وقتی میدونم به تبعات وجودشون تو زندگیم بهم ضرر میرسونه، حتی وقتی میدونم اونقدرها که برام ارزش داشتن براشون ارزشمند نبودم، آدمها عجیبن کلی سوال ازشون دارم که فکر نمیکنم هیچوقت جوابی براشون پیدا کنم فقط این رو میدونم که همیشه ناراحتت میکنن.
دلم میخواد غیب بشم.
بشم یه گمشده ای که هیچکس خبر نداره مردس یا زنده و قطع امید کنن از وجودش. دلم میخواد شنل نامرئی هری رو بردارم تو خیابونا راه برم و از دید همه پنهان بشم، بعد کم کم فراموشم کنن انگار که از اول نبودم.
خسته نبودم فقط دیگه ارزش جنگیدن نداشت.
'اگه منو میکاشتن، ازم فقط حسرت سبز میشد...' 'از دلِ من گل درنمیاد... فقط حسرت سبز میشه.' 'من زمین نبودم، که چیزی غیر از حسرت ازم برویه.' 'بذرِ من، گل نمیده... جز حسرت.'
در آخر بین خودمان باشد گفتم قویم و نمی شکنم،دروغ گفته بودم قوی نبودم شکستم،بسیار هم شکستم.
من هیچوقت اهل نفرین نبودم، ولی الان از ته قلبم میخوام باعث و بانی اینکه من حتی وقتی دارم میخندم، حالم خوب نیست هیچوقت حالش خوب نباشه.
هر جایی از زندگیم خودخواه نبودم بعدش خیلی پشیمون شدم.