برای دیدن نوشته هر عکس، روی اون ضربه بزنید :)
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِي وَلَا تَكْفُرُونِ
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر نعمت من به جای آرید و کفران نعمت من نکنید.
تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای رسید. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.
روزها افق را به دنبال یافتن کمک از نظر می گذراند اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره های اطرافش کلبه ای بسازد تا خود را از باد و باران و خطرات محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه داری کند.
روزی که پس از پرسه روزانه خود و جستجوی غذا در حال برگشتن به کلبه بود با دیدن دود غلیظی که از آنجا بلند می شد با شتاب خود را به کلبه رساند و آنجا را در حال سوختن دید.
همه چیز از دست رفته بود کلبه ای که با زحمت ساخته بود خاکستر شده بود، در جا خشکش زد.امید به زندگی دیگر نداشت از شدت خشم و اندوه فریاد زد “خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟“
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. خود را به سرعت به ساحل رساند و وقتی با ملوانان روبرو شد پرسید: «شما ها از کجا فهمیدید من اینجا هستم؟» ملوانان با تعجب جواب دادند: « خوب ما متوجه علایمی دودی که می فرستادی شدیم!»
احساس گناه کرد و به آسمان چشم دوخت.
خیلی راحت میتوان دلسرد شد هنگامی که متوجه میشویم کارهایمان به خوبی پیش نمیروند، اما هیچگاه امیدمان به خدا و توکل به خدا را نباید از دست دهیم زیرا اوست که در زندگی ماست، و از درد و رنج ما نیز باخبر است.
اگر که کلبه ما در حال سوختن بود، به یاد آوریم که آن شاید علامتی باشد از سمت خدا برای فراخواندن رحمتش.
برای تمام حرفها و تفکرات منفی که ما به آن فکر میکنیم، خداوند پاسخی مثبت دارد،
او گفت «آن غیر ممکن است»، و خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،
او گفت «هیچ کس اصلا مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من که تو را دوست دارم»،
او گفت «خیلی خسته و درمانده زندگی هستم»، خداوند پاسخ داد «من آرامش بخش تو خواهم بود»،
او گفت «من توان و قدرت ادامه دادن را ندارم»، خداوند پاسخ داد «درهای رحمتم را برای تو میگشایم»،
او گفت «من توان حل مشکلات را ندارم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
او گفت «من توان انجام آن را ندارم»، خداوند پاسخ داد «با من توان انجام هر کاری را داری»،
او گفت «آن ارزشش را نخواهد داشت»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش را پیدا خواهد کرد»،
او گفت «من هرگز نمیتوانم خودم را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را خواهم بخشید»،
ادامه در کامنت
یه روزی هم میاد
رو بَنِرای سطح شهر میبینیم نوشته:
« کاروان راهیان #عشق »
.
کاروانی که از ایران و افغانستان و عراق زائـر راهی میکنه به سمت سوریه...
می بردمون به سمت حرم حضرت زینب و حضرت رقیه...
وقتی خوب دلمونو تکون دادیم و عقده ی این چند سال فراق رو جبران کردیم...
.
یکی مثل #حاج_حسین_یکتا که از یادگارای همین سالای جنگ با تکفیریا باشه برامون شروع میکنه به روایت کردن...
.
اینجا که نشستید
اسمش #زینبیه است!
قریهای که توش حرم مطهر خانوم زینب قرار داره...
همینجا بود که مدال #شهادت گردن #شهید_محرم_ترک ، اولین شهید مدافع حرم ، انداختند...
.
تو همین خاک بود که #شهید محمود رضا بیضایی به معشوقش ، امام حسین رسید...
.
بعد سوار اتوبوس میشیم و میریم #حلب
بعد از اینکه نشستیم رو خاکا ، راوی میگه:
اینجا حلبِ...
همونجایی که #سردار_همدانی رو به آسمون پرواز داد...
همینجا بود که #شهید_صدر_زاده ، فرمانده ایرانی لشگر فاطمیون ، سرشو گذاشت رو پاهای اربابش!
#شهید_محسن_خزایی خبرنگاری که دختر سه ساله شو به دختر سه سالهی ارباب سپرد و از دنیا خداحافظی کرد...
.
اینجا مقتلِ #شهید_محمدرضا_دهقانِ و #شهید_رسول_خلیلی ...
جووناالوارثینو سال شماها که از همون اول عادت کرده بودن به دل ندادن...
.
مقصد بعدیمون #خان_طومانِ ، جنوب غربِ حلب...
همونجایی که تروریستا محاصرهش کردن و نیروهای مقاومت رو مجبور به عقب نشینی...
همونجایی که وقتی آزاد شد،همه سجده شکر بجا آوردیم...
هر چند برای آزاد شدنش #شهید دادیم و اسیر...
یکیشون #شهید_محمد_بلباسی بود که با رفتنش چهار تا بچهش یتیم شدن...
ولی کاری کرد که اون دنیا ، جلو حضرت زهرا ، سرشونو با افتخار بلند کنن و بگن:
ما بچه های شهید بلباسی ایم!
مثل #شلمچه ، مثل هویزه ، مثل چزابه ، مثل طلاییه ...
یه روزی #حلب و خان طومان و زینبیه و ریف رو قدم قدم زیارت می کنیم...
یه روزی گذرمون بهشون میخوره..
[ هر زمان تو خیابونا چشمتون خورد به بَنِرا و تابلوهایی که ازتون دعوت کرده با این کاروان راهی شید ، بدونید به فاصله ی اندکی ، روزی میرسه که سرتاسر ایران نوشتن...
« کاروان راهیان قدس »
کاروانی که این بار مقصدش فراتر از #شلمچه و #دمشقِ !
کاروانی که میره به سمت خود #بهشت
نماز میخونه تو مسجدالاقصی...
با امامت امام دوازدهم...
و با حضور تمام شهدا...
شهدایی که روزی برای زیارتشون #چفیه هامون و #چادر هامون خاکی شد ...
و دیر نیست اون روز !
روزی که با چشمای خودمون ببینیم که رو سر در ورودی #فلسطین نوشته:
«ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین»
بخونید
اینم برا پرسپولیسیای پیج
بابا چرا اعصاب ندارین؟
پست دوستاره استقلال و حذف کردم!
قصدم توهین نبود
یه پست موقت بود (چون روند پیج احادیث اینجوریه که درباره سیاست، ورزش های مختلف خصوصا تیم ملی، و مسائل اجتماعی و فرهنگی هم پست میذاره)
که پیج از حالت یکنواختی خارج بشه
حالا یکی مخالفه، به خودش مربوطه
داداچ شأن اهل بیت با این پستا پایین نمیاد، شما کلاه خودتو بچسب باد نبره
بعضیا (که تعدادشون خیلی کمه) همه چی و ربط میدن به هم!!! بی مزه ها
ولی انتظار نداشتم انقد جدی بگیرید
البته اکثرتون باجنبه بودین، چه استقلالیای موافق، چه پرسپولیسیای باعشق
اونقدری که من بخاطر استقلال شیرینی دادم و گریه کردم و فحش خوردم، کسی اینکارو نکرده!
متعصب بودیم، وقتی تعصب مد نبود
تو سیزده سالگی کل دیوار اتاقم پوسترای استقلال بود، از بچگی وبلاگ استقلالی داشتم، با دایل آپ میومدم تحلیل بازیا رو مینوشتم.
هر روز کارم این بود روزنامه خبر ورزشی بگیرم، بعدها روزنامه استقلال جوان و تله تکست و...
خز همه چی و دراورده بودم نزدیک بود از خونه بیرونم کنن.
ولی الان خدا فقط از این جنبه بهش نگاه میکنم که از هیاهو و غوغای جهان و درگیریا خارج شم،
نه اینکه تو تفریحم آدم فحش بخوره و فحش بشنوه
بازم من اگه حرکتی زدم که پرسپولیسیا ناراحت شدن، عذر میخوام
محب مولا رو عشقه
چه آبی، چه قرمز
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.
فکرش را بکن. هواپیمایی که بلیطش را توی این گرانی و تورم و بیارزشی پول ملی با بدبختی خریدهای و با کلی ذوق خودت را به فرودگاه رساندهای پریده است. تو جاماندهای بایه دنیا حسرت ... با غیظ و بغض توی سالن نشستهای... اما یکساعت بعد یکهو خبر سقوط همان هواپیما و کشتهشدن همهی مسافران را از تلوزیون سالن میشنوی. بدنت یخ میکند. عینهو لیوان داغی که یخ تویش بریزند از ده جا ترک برمیداری. به یاد قرآن میافتی: چهبسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا میداند، و شما نمیدانید (بقره
این وضعیت همان آقایی است که از سقوط هواپیمای بوئینگ هفتصد و سی و هفت اندونزی جان سالم بهدر برده است. یا مثلا نسخهی ایرانیاش در سقوط هواپیمای تهران یاسوج. فرهادِ آرامشنیا.
خدا می داند فرهاد، همان که صبحِ روز پرواز تهران یاسوج، یا خواب مانده بوده یا توی ترافیک، و زیرلب فحش میداده که به پروازش نمیرسد، شبِ بعد از سقوط چه حالی داشته.
آن شب سرش را که روی بالشت میگذارد شاید یاد این میافتد که اگر به پروازش میرسید الان تنِ بیروحش لای برفها و آهنپارهها بود و چقدر کارهایش ناتمام میماند. خوابش نمی بَرَد. آنها که مردهاند چه؟
اما مگر نه آن است که ما هر شب مثل فرهادیم. مثل آقای جامانده از پرواز اندونزی. مگر خواب برادر مرگ نیست؟ سقوط هواپیما چون سریع است به چشم میآید. اما سقوط نرمی هم هست که متوجهاش نیستیم. سقوط #هواپیمای_عمر.
باارزشترین سرمایهی هر جانداری.
ما ثانیه به ثانیه در حال سقوط و نزدیک شدن به زمین (گور) هستیم. فقط چون کمی طولانی است حالیمان نیست. داغیم. کافیست که به همین بیندیشیم که این قافلهی عمر عجب میگذرد.
آنوقت است که
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرَس فریاد میدارد که بربندید محملها.
ادامه در کامنت
لطفا با دقت صحبت کنیم و دلی نشکنیم.
یاحق
توهین=بلاک
@1ayeh