معرفی فیلم «یک شی کوچک» (Little Thing) - 2016
فیلم «یک شی کوچک» (Little Thing) محصول سال 2016 از دیگر کشورها در ژانر انیمیشن، فانتزی به کارگردانی اور کانتور است. در این مطلب به معرفی داستان، اطلاعات ساخت و نکات مهم این فیلم میپردازیم.
خلاصه داستان
موجود کوچکی وارد شهری متروک و دلگیر میشود و به دنبال دوست میگردد.
اطلاعات فیلم
- نام فارسی: یک شی کوچک
- نام انگلیسی: Little Thing
- سال تولید: 2016
- ژانر: انیمیشن، فانتزی
- کشور سازنده: دیگر کشورها
- کارگردان: اور کانتور
- مدت زمان: ۴ دقیقه
- امتیاز IMDb فیلم: 5.90
- رده سنی پیشنهادی: 12-15
- وضعیت صدا: زبان اصلی
تماشای آنلاین فیلم «یک شی کوچک»
هشتگهای مرتبط
- #انیمیشن
- #فانتزی
پستهای مشابه
و آنها که آمده بودند از غم ما بکاهند، غم بیشتری به ما هدیه دادند.
دوست دارم همین حالا گریه کنم
برای همه چیز ، برای همین حالا
اما رنج ، رمقی برای ابراز ندارد
- معین دهاز
♡
هیچکس نمیتواند گذشتهام را علیه من استفاده کند، خودم مینشینم سر همان میز و داستانم را از اول تا آخر تعریف میکنم، اشتباهاتم، شکستهایم و هر درسی که در مسیر یاد گرفتهام همه را پذیرفتهام، با تاریکترین فصلهای زندگیم صلح کردهام، چیزی که برای تو سوژه حرفه برای نماد زندگیمه.
اگر خدا جواب شما را نمیدهد
بدانید که استاد در طول آزمون صحبت نمیکند ..
دوست داشتن خیلی خطرناکه ؛ درست مثل این میمونه قلبتو دو دستی از جاش در بیاری کادو پیچ شده تحویل یکی دیگه بدی و اونقدر بهش اطمینان داشته باشی که طرف آسیبی به قلبت نمیزنه ، ولی یه روز میونِ اون همه باور و اعتمادت نسبت به اون آدم فقط قلبته که دیگه جز سنگ چیزی ازش باقی نمونده!
کورا کورالینا میگه : من زنی هستم که از کوههای زندگی بالا رفتهام و تختهسنگها را برداشتهام و به جایشان گُل کاشتهام :).
♡
با چَشمهایش چیزهایی را دیده بود که آرزو می کرد ای کاش از بدو خلقتش چشم نداشت و یا کور می شد و این روزها را نمیدید :(
♡
کافکا چقدر احساس تنهایی می کرده وقتی گفته:
نمی توانم به تو بفهمانم، نمی شود به دیگری فهماند که درونم چه می گذرد
حتی به خودم نیز نمی توانم توضیحش دهم ..
♡
به او بگویید بعد از او ، هیچکس را قدرِ او دوست نداشتهام ..
میدانم توانِ بازگشت ندارد
اما همین که بداند ، کافیست مرا :(
♡
و من تکههایی از تو را دوست دارم که
هیچکس قادر به دیدن آنها نیست.
• |.
بهمن تموم شد، ولی زمان توی دیماه متوقف شده.
به آغاز اعتماد نکن
حقیقت در آخرین لحظات گفته میشود.
هرکی پوشید مُرد
هرکی نپوشید مُرد
هرکی گَشت مُرد
هرکی نگشت مُرد
هرکی غصه خورد مُرد
هرکی شاد بود مُرد
بپوش ، بگرد ، شاد باش
از ثانیه هات لذت ببر رفیق…
تو یه زخمی روی قلبم
که فشارش میدم از قصد.
دیدی وقتی شمع روشن میکنی، دستهات رو دورش میگیری که باد خاموشش نکنه؟ یه ذره امید ته دلم مونده، با دستهای لرزون نگهاش داشتم، چون اگه اون خاموش بشه، منم دیگه خاموش میشم.
پس از مدتی چنان قلبت ترسیده میشود؛
که با دیدن امیدی تازه
جای آنکه شاد شوی، وحشت میکنی...
.️.
« رویا »
اگه جایی خیلی تاریک شد
نگران نشو
بیشتر بدرخش .
♡
من اون سقفم که آواره من اون خونم که پر درده
من اون بغضم که دنبال عزیزش داره میگرده
منم اون دفتر شعری که هر بیتش غم انگیره
بهار از قلبمون رفته همش پاییز و پاییزه...
و گریز از تو بیفایده است
تو در من وجود داری، مثلِ جنگ در خاورمیانه.
. .
من هیچوقت کسی رو بخاطر اینکه با یه اتفاق کوچیک از کوره درمیره و شروع به گریه میکنه قضاوت نمیکنم، خیلی خوب میدونم که برای اون اتفاق گریه نمیکنه بلکه برای تموم چیزهایی که تا اون لحظه تحمل کرده گریه میکنه.
اون موقع که از مشکلات میم میساختیم فکر میکردیم بیخیالیم، نگو فقط هنوز کارد به استخون نرسیده بود.
فقط یک پنجره می خواست اما
به رویش ، کوهی از دیوار بستند .
♡
کاش میشد....
همهٔ رنجها را به کلمه تبدیل کرد...
کاش میشد حروف را
حرفبهحرف کنار هم چیدشان،
کلمه ساخت و جمله ساخت،
سطر ساخت و کتاب ساخت
و کتاب ساخت و کتاب ساخت...
یا پشتِ میز کافهای، نیمکتِ پارکی، نمیدانم؛
خلاصه یک جایی برای یک دوست، یک رهگذر،
یک همسفر، کسی...
هی گفت و گفت و گفت
و این بارِ سنگینِ روی دل را زمین گذاشت...
کاش میشد از رنجِ دل کلمه ساخت،
کاش میشد این بارِ سنگین را زمین گذاشت...
ماهم همینطور آقای هوشنگ ابتهاج:
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم که راه دور تر از عمر آرزومند است.
گاهی به من بگو که از تاریکی خودم بیرون بزنم و امیدوار باشم و نترسم، گاهی به من بگو که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد و یک داستان غمگین هنوز هم میتواند پایان شادی داشته باشد.
کتاب ها به هستی روح می بخشند
به ذهن بال ، به خیال پرواز می کنند
و به همه چیز زندگی می بخشند .
♡
هرکی یجوری تنهامون گذاشت
یکی از سر سوتفاهم
یکی واسه قهر طولانی
اون یکی ندونم کاری
یکی واسه منفعت!
یکی گفت دو دقیقه ای میام، نیومد
یکی اومد ولی دیر اومد
یکی هم تو راه وطن رفت...
بزرگسالی همین شکلیه؛
تنهاترت میکنه
من نمیدونستم قراره آخرین باری باشه که موقع حرف زدن باهات لبخند میزنم، نمیدونستم اخرین باریه که فکر میکنی من با همهی آدمای دورت فرق دارم، نمیدونستم آخرین ویسیه که اسممو توش میگی و یه عالمه نمیدونستم دیگه که تکرارشون شد یه حسرت.
بعضی روزها دلم میخواهد روی پیشانیام بنویسم: «دارم برای زنده ماندن، آرام ماندن و عبور از طوفانهای درونم میجنگم؛ لطفا زخمی دیگر بر روی زخمهایم اضافه نکنید.»
و ما دوام آورده ایم
فراتر از تصورمان
و شاید هم فراتر از توانمان ...
کامنتها