پیرمرد که با دوچرخه اش به سمت خیابان پیچید، پرنده ها ناگهان به سویش پر کشیدند، همگی با هم. بال می زدند و بی قرار بودند. با خودم گفتم برای چی پرنده ها همه به سمت او می پرند؟
که دیدم پیرمرد کیسه ای دارد آبی رنگ و برای پرنده ها خرده های نان خشک آورده است. قشنگ بود ، قشنگ ؛ اینکه میان این همه رهگذر ، پرنده ها پیرمرد شان را می شناختند و به سویش می پریدند، پیرمردی را که نان می دهد....
کاش ما هم مثل این پرنده ها میان این همه رهگذر تشخیص می دادیم کسی را که هر روز به ما نان می دهد و جان می دهد و زندگی....
و کاش کمی شوق از پرندگان می آموختیم برای پریدن به سویش.....