کپشن های مربوط به حکایات

پست ها و اس ام اس های مربوط به کلمه ی حکایات

عزیزان علاقه مند جهت ارسال جملات خود میتوانند با تلفن همراه به سایت ما وارد شوند تا پس از ثبت نام و ایجاد پروفایل قابلیت ارسال جمله برایشان فعال گردد،
شما میتوانید دوستان جدید در «کپی پیست کن» بیابید :)

روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشسته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی! کلنگت افتاد آن را از زمین بردار. قاضی به مسخره گفت: واقعا اینکه میگویند بهلول دیوانه است صحیح است، آخر (این) قلم است نه کلنگ.
بهلول جواب داد: مردک! تو دیوانه هستی که هنوز نمیدانی با احکامی که به این قلم می نویسی خانه های مردم را خراب می کنی، تو بگو این قلم است یا کلنگ؟

زندگانی و حکایات بهلول عاقل/ #احمد_مهجوری #صادق_طالبی_مازندرانی

شعر خوانی حمیدرضا برقعی در مدح حضرت محمد (ص) در پی اهانت مجله ی فرانسوی به ساحت مقدس پیامبر اکرم...متن شعر به شرح زیر است...
I Love Muhammad
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور غزل‎های فراوان باشد


نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد


سایۀ ابر، پی توست، دلش را مشکن

مگذار این‎همه خورشید هراسان باشد


مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد؟


چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی‎ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد


فکر کن فلسفۀ خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد



*


چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده


عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد


شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازۀ یکدیگر نیست


از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

رفتی آن‎سوتر از اندیشه و در را بستی


رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید


عرش از شوق تو جان‎داده، کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده، کمی آهسته


پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی‎دانم شد


آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز


شاعر، این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز ، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد ..

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته ..

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد ...