ᴇɴᴅᴘᴀʀᴛ♡
اکانت خصوصیدیگر حضورش برایم ارزشی نداشت، وقتی یادم میامد که من داشتم میسوختم و او طوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
دیگر حضورش برایم ارزشی نداشت، وقتی یادم میامد که من داشتم میسوختم و او طوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
دیگه بودنت ارزشی نداره، وقتی یادم میاد داشتم میسوختم و تو طوری رفتاری میکردی انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
«غرق در افکار خود، شمعی که میسوخت را خاموش کرد؛
خانه سوت و کور بود و هیچکس سراغش را نگرفت، گویا انسان اولین مرگش، زمانی است که همه اورا از یاد ببرند.»
. .
من داشتم میسوختم که تو آمدی
و مرا بابت بوی خاکستر مقصر دانستی.
. .
✿ کپشن خاص ✿
کاش همسرم بودی
و در آشپزخانه ی کوچکمان
غذا کمی میسوخت
شیر سر میرفت
یک بشقاب چینی میشکست
یک لیوان کریستال هم
از همان فرانسویهای اصل!!
من
مثل مردهای قدیم
داد میزدم:
حواست کجاست خانوم؟!
و تو
آرام و با لبخند میگفتی
به تو آقا...
#حمید_جدیدی
سیگار کام میدهد و لام تا کام حرف نمی زند…
کاش بودند کسانی ک همانند ما اینگونه به پای آدم میسوختند
طرف دو دقیقه دیر تر به دنیا اومده بود میسوخت. اسم پروفایل فیسبوکشو گذآشته سفید برفی.
خخخخخخخخخخخخ