ᴇɴᴅᴘᴀʀᴛ♡
اکانت خصوصیاز اینکه من رو نخواستی ناراحت نیستم، از این ناراحتم طوری وانمود کردی من رو میخوای بعد رفتی.
از اینکه من رو نخواستی ناراحت نیستم، از این ناراحتم طوری وانمود کردی من رو میخوای بعد رفتی.
من نمیتونستم ازت بگذرم و خیلی خوب شد که خودت طوری رفتار کردی که دیگه قید بود و نبودت رو بزنم و دوست نداشته باشم.
غم طوریه که مغزت میگه باید بخوابی، دلت میگه باید گریه کنی، معدهات میگه باید بالا بیاری و تو وسطش داری به این فکر میکنی که چرا اون حرفو بهت زد.
دیگر حضورش برایم ارزشی نداشت، وقتی یادم میامد که من داشتم میسوختم و او طوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
‏وضعیت طوری شده که پول داری ولی انگار پول نداری، هیچی نمیتونی بخری، یا خیلی گرونه یا زورت میاد بابتش اینقد پول بدی.
تا یکیو با اسم قشنگ سیو میکنی، گند میزنه
تا یکیو پین میکنی، گند میزنه
تا یکیو بهش احترام میذاری، گند میزنه
تا به یکی اعتماد میکنی، گند میزنه
تا یکیو توی دلت از بقیه جدا میکنی، گَند میزنه
تا یکیو از خط قرمزات عبور میدی، گند میزنه
تا یکیو از رو عشق بغل میکنی، گند میزنه
یه طوری شده که فقط کافیه بفهمن دوسشون داری؛
یهو صدو هشتاد درجه عوض میشن و گند میزنن به همه چی و میشن یکی عین بقیه.
. .
یکی از خصلتهای عجیبی که دارم اینه که وقتی آدمها بهم بدی میکنن یا با رفتارشون رومخم میرن همون لحظه چیزی نمیگم، طوری رفتار میکنم انگار هیچی نشده اما عقب ذهنم دارمش، بعد هی جمع میشه، هی جمع میشه، یهو طرف رو بدون هیچ حرفی از زندگیم پاکش میکنم، شاید طرف فکر کنه بیدلیله ولی من کلی دلیل بابتش از قبل تو ذهنم دارم.
من اهل رابطههای سطحی نیستم، وفاداری، توجه و یه شاخه گل جز حداقلهای رابطهاس و هیچوقت سر همچین چیزهایی منت کشی نمیکنم، پارتنرم باید هر روز طوری من رو دوست داشته باشه که انگار دوباره عاشقم شده.
دیگه بودنت ارزشی نداره، وقتی یادم میاد داشتم میسوختم و تو طوری رفتاری میکردی انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
حتی اگر از تاریکیهای درونت هم باهام حرف بزنی من تو را طوری نگاه میکنم انگار خورشیدی.🤍