ᴇɴᴅᴘᴀʀᴛ♡
اکانت خصوصیوحشتناکترین قسمت بهم خوردن یک رابطه اونجاست که از خواب بیدار میشی یادت میوفته تموم شده و تنهایی.
وحشتناکترین قسمت بهم خوردن یک رابطه اونجاست که از خواب بیدار میشی یادت میوفته تموم شده و تنهایی.
از تمام احساساتم خسته ام، در آغوشم بگیر و برایم داستانی تعریف کن که مرا به خوابی بدون بیداری فرو ببرد.
‏هر روز بیدار میشم و نقش آدمی رو بازی میکنم که از هیچ چیزی نمیرنجه و اذیت نمیشه و هرشب همه اون رنجهایی که توی طول روز کنار گذاشته بودم رو بغل میکنم و میخوابم، اگر که بخوابم.
میگفت خوبم و بعد تمام شب رو بیدار میموند.
خزعبلاتِ ذهنِ نیمه بیدارم
اینجا خبری از امید نیست، نه حرفی از انگیزه.
فقط صدای مبهمی از ذهنی خسته، در حال فروپاشی آرام.
شاید این واژهها برای نجات نیستند؛ فقط برای اینکه سقوط، تنها اتفاق نیفتد.
اینجا توهمات روزمرهی کسیست که
نمی داند چرا هنوز نفس میکشد..
درباره عشقت چه بنویسم؟
تمام آن چیزی که به یادم میآید این است که صبح از خواب بیدار شدم و خود را پادشاه دیدم .️
یه روز بهش نمیگی دوستش داری تا پرو نشه
میخوابه و دیگه بیدار نمیشه...
‏هیچکس در مورد این صحبت نمیکنه که چقدر سنگین و ناامید کنندهست وقتی بعد از کلی تلاش فکر کردی بالاخره حالت داره بهتر میشه ولی یه روز رندوم بیدار میشی و میبینی فقط میخوای بمیری.
از خواب خسته ام؛ به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم، چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی، شاید هم از بیداری خسته ام از این که بخوابم و تهش بیداری باشد، کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد، نشد هم نشد...
شروع هرروز فرصتی دوباره است..
صبح نفسش حق است!
به هر بهانه بیدارت میکند که روز تازه را شروع کنی؛
به نوری عطر چای و صبحانه ای صدای گنجشکینمِ بارانی.